چقدر جاي حضور سبزت کنارتنهايي خاکستريم خاليست...
ديگر دستانم طاقت اينهمه تهي را ندارند...
ديگر نگاهم خسته است از اين پنجره ي تکراري بي تو...
دلم بوي پيراهنت را ميجويد و اشکهايم در انتظار شانه هاي مهربانت با صبورانه اي تلخ لحظه ها را ميشمارند...
انگار سالهاست که از صميميت نوازشهايت دور مانده ام...
تو بگو...
چه شد که بودنمان رنگ ديگري گرفت؟
چه شد که ماندنت رفتني شد؟
چه شد که دريدي پرده ي رفاقت را ؟
چه شد که عاشقت شدم؟
ديگر با هر صداي پايي دلم نميلرزد شايد ميداند که نمي آيي...
پس چرا اينگونه من منتظر نشسته ام؟
دلم براي خيره ماندنهاي گاه و بي گاهت تنگ است...
چشمان سياهت را به من باز پس بده...
نميگويم هديه...خريدارم اينبار...
خريدارت ميداند قيمت نگاهت را....
يک عمر را مي بخشم براي در آغوش کشيدن ثانيه اي از نگاهت...
چقدر بي تو پوچم.....
نميدانستم که تو روحي و من جسم....
بي روحم اکنون...
بگذار باز هم با طنز تلخت بگريم...
بگذار اينبار با آن غم شيريني که در دلت خانه کرد من هم شيرين غمگيني شوم...
پناهم ده در آغوشت دلم تنگ است...















